لذتی از کتاب خوندن بالاتر نیست. می تونی به جای همه ی ادما زندگی کنی. می تونی همه جا بری . می تونی زندگی را در همه جا تجربه کنی. می تونی خوشبخت باشی. می تونی اندوه گین باشی. می تونی توانمند باشی. می تونی دردمند و رنجور باشی.
چه حس خوبی داره تو کتاب فروشی ها پرسه بزنی . چه حس خوبی داره کتاب های جور واجور را بخری و ندونی کی می تونی تمومشون کنی. چه حالی داره به شوق کتاب های چاپ جدید زود به زود کتاب ها را تموم کنی و دوباره خودت را به کتابفروشی برسونی. هیچ وقت از اینکه کیف پولم خالی بشه خوشحال نمی شم به جز وقتی که تمام اسکناس های سبز را بابت پول کتاب می دم.
حتی گاهی این اعتیاد به کتاب و کاغذ ها تا جایی پیش می ره که فکر می کنی اگه کتاب ها یی را که این هفته خریدی را تموم نکنی ، انتشاراتی ها دیگه هیچ کتابی را چاپ نمی کنند! فکر می کنی همیشه می تونی به اخرین چاپ ها برسی . با خودت مسابقه می ذاری و نمی دونی این همه کتاب را توی گوشت فرو کنی یا چشمت!
تابستون تموم شده و همه ی اون ساعت های خواب الودش را با خودش برده. تموم شد زیر باد کولر لم دادن و کتاب خوندن. حالا پاییزه. کتاب خوندن هم فرق می کنه. دیگه کتابو باید فقط دید. کتاب طبیعت را باید خوند! حیف نیست تو خونه بشینیم و لحظه به لحظه ی این برگ ریزان را از دست بدیم!
امروز یه هوایی بود که نگو. سپیدارها دارن نارنجی و چنار ها زرد می شن!
پاییز ٬ من امدم به تماشات! |