بخار غلیط و زرد نفرت

                       

 

نمی دونم کی می تونم زهر این نفرت را از تنم دور کنم. بخار غلیظ و زردشو می بینم که چطور از تن بعضی ها بلند می شه! اون قدر فضا را اشغال می کنه که نفسم سخت بالا و پایین می ره. مغزم هم خسته از تلاش بیهوده  درست مثل ساعتی قدیمی و زنگ زده ، چرخ دنده هاش سخت و پر درد در هم می تابه و نمی تونه از این ذهنیت نکبت خلاصم کنه!

اهای باران مرا خلاص کن!‌مرا خلاص کن.......

 

پی نشت: دارم ثا نیه های نفرت ا نگیزمو روی ا ین صفحه ی ا بی باز یافت می کنم