کاغذ شکلات

خیلی جاها هست که پناهگاه ادم اند. مثل همین صفحه ی ابی با اشعه های سرطان زاش. مثل یه تریا با نور کمرنگش. مثل گوشه ی یه پارک با یه درخت سپیدار که کنار صندلی چوبی پارک پذیرای همیشگی تو بوده و هست. یا خیابونی که هر دو طرفش درخت کاج کاشته اند و موقع تنهایی بی دلیل همیشه از اون جا می گذری! یه کارایی اون قدر غیر ارادی انجام می شه که وقتی حالت اومد سرجاش خودت تعجب می کنی. مثل همین الان که من بدون اینکه بفهمم دکمه کامپیوترم را فشار دادم و وقتی صفحه ی پاییزیم جلوم باز شد فهمیدم چقدر این کارم غیر ارادی بوده. اینجا پناهگاه منه. جایی که به قول مهرداد زباله دانی افکار روزانمون می شه . یا وقتی که یه شکلات بزرگ می خورم و وقتی تمام می شه می فهمم کاغذ شکلات تو دستمه! یا تا وقتی که یه عابر مزاحم خلوتم نشه از بودن خودم کنار درختای سپیدار بی اطلاع ام. باید گاهی تمام مسیر را برگردم چون راه امروزم اون خیابون با کاج های کوتاهش نبودنده! تمام این پناهگاه ها هستن تا وقتی که ذهنهای اشفته هستن. تا وقتی منه مثلآ ادمیزاد نمی تونم تصمیم بگیرم و یا خودمو راحت از غم ازاد کنم. چی دارم می گم!! اصلآ مگه می شه از یه ذهن اشفته انتظار داشت که اشفته ننویسه؟!! مگه می شه ازش انتظاری بیشتر از این داشت؟!!!  دکمه ی کامپیوتر را که زدم ٬ بعدش فقط ایستادم و به خودم خندیدم. یاد شکلاتی افتادم که دیشب خوردم!