خبرت را از عزیزی گرفتم. همیشه همین طور بوده. فرقی هم نمی کند که خوابت باشد یا حضورت و یا خبری از گوشه ای بی دلیل٬ در هر صورت اشفته ام می کند. به حسی می رسم که قابل توصیف نیست. چیزی شبیه سرما. مثل وقتی توی اب سرد خیس خورده باشم ٬ بعد کنار اب فقط با پارچه ای ظریف بی پناه باشم و مدام باد سرد بوزد روی تنم. شاید کمی اغراق باشد اما این خبر درست مثل همان باد های سرد پاییزی است و من پوستم انقدر نازک شده که انگار پوستی نمانده و سرمایت روی گوشت قرمز تنم می نشیند. همان رودربایسی همیشگی باعث می شود این هفته را کلنجار بروم با خودم که ببینمت. اما گویا گریزی نیست از تو. از همان روزی که امدی گریزی نبود. رنج بودنت عذابم می دهد وگرنه وقتی نیستی و با مرده تفاوتی ندرام برایت که اسوده ام! موفقیتت از مایوس کردن من بود! چه گستاخ شدی که سراغم را نگرفتی. روزی اگر هم حس ترحم بود برای دوری ات٬ امروز حتی آن هم نیست. فقط حس خوبی ست از نبودن تو! |