X
تبلیغات
رایتل

جل الخالق

زیر لحاف پر قو خوابیدم ٬ خواب های تجملاتی دیدم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان‌ماه سال 1388ساعت 12:29 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

یه روز ابری ، یه روز پاییزی ، تو یه کافه ، با دوتا نسکافه

کی باورش می شد. بعد از ۱۰ سال ٬ یعنی دقیقآ ۱۰ سال . و فکر کنم تنها چیز تاثیر گذاری که بهش گفتم این بود: تو این 10 سال تو تمام user name ها و password های من بودی!!! 

پی نوشت: یکیش بدون شیر بود! 

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1388ساعت 01:23 ق.ظ  توسط هاله 

قانون اول... شاید هم اخر

زندگی قرار نیست برای همه قشنگ باشه... شاید هم قشنگی های زندگی قرار نیست برای همه باشه!  

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388ساعت 11:41 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (15)

بهار نوشت

دلم می خواهد تند تند پست های شاد بگذارم  ٬ بخش نظراتم هم یک روزه بیست سی تا یی شده باشد و همه هی با هم کل کل کنند .برای اینکه خوشی دلم را نزند بشینم فیلم های مفهومی و غم ناک ببینم و هی فکر کنم خیلی درد بشریت را می فهمم! هی عکس های رنگی بگذارم از شادی های دنیای واقعی ام و گاهی با خیال راحت نقد بنویسم . نه از این نقد های رایج این روزها که بوی خون و چرکابه و انفرادی می دهد ٬ از ان نقد هایی که از سر سیری از همین هایی که الان حسرت یک لحظه بودنشان را می خوریم بنویسم که مثلآ یک اجر از فلان جا از دست یه بابایی افتاده و این چه سوء مدیرتیست . یا مثلآ چرا روی میز فلان برنامه گلدان خارجی بود و صنایع دستی خودمان را نگذاشتند و از این حرفها! دلم می خواهد ولی..... ما را چه به خواستن! (با یک اه سرد و پوزخندی تلخ بخوانیدش لطفآ)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1388ساعت 10:54 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (7)

اولاد صالح!

قبلآ با گریه هاش گریه می کردم ٬ حالا با حرفام گریه اش می اندازم. از همون گریه هایی که از دل شکستگی سرازیر می شه! اخه دارم رو مفهوم خسر النیا و الاخره کار می کنم!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388ساعت 03:22 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (4)

امروزی که اسمش را نمی برم!

امام رضا ٬ بعد از این همه سال که ایران بودین یعنی هنوز فارسی یاد نگرفتین ؟! ما را باش که فکر می کردیم شما مترجم خوبی هستید!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان‌ماه سال 1388ساعت 09:03 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

گفت بر چیزی که سکوت کرده ای کامیاب می شوی!!!

هی حرف می زند تند تند ٬ کلافه ام می کند و نمی فهمد از چشمهایم که دارد خسته ام می کند . دست اخر دیگر تاب نمی اورم ٬ لبخند می زنم و اهسته زمزمه می کنم : احمق جان من دیگر اعتقادی به این حرفها ندارم ٬چی را می خواهی ثابت کنی؟ 

پی نوشت۱: گفته ظلم پایدار نمی ماند ولی هی دیدیم  ظالم به مرگ طبیعی خواهد مرد . گویا مظلوم است که به دست ظالم پایدار نمی ماند!!! به جاودانی هم اگر باشد هردو تا ابد روی یک صفحه پاره کاغذی می مانند!!! 

پی نوشت۲:بزرگ که شدیم خنده مان می گرفت اگر کسی با وعده ی ابنبات می خواست گولمان بزند ٬ حالا هم بزرگ شده ایم ٬ دیگر وعده ها کاری از دستشان بر نمی اید!!! 

پی نوشت۳: من بر همه چیز سکوت کرده ام٬کدامش را می گویی؟

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1388ساعت 09:26 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (5)

به کسی نگیا!

خدایا ٬ من خودم هم حوصله ی خودمو ندارم . بیخودی گیر دادم به تو.. 

 

پی نوشت: این چیه افریدی اخه!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1388ساعت 03:53 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

نه ٬جدآ می گم!!!

خدایا ٬ از دست تو به کجا شکایت ببریم؟!!! 

پی نوشت:این جا دلمو زده... وبلاگو نمی گم ، دنبا را می گم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان‌ماه سال 1388ساعت 09:59 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (7)