چندخط پائیز
  
 یادداشت های یه آدم خیلی خیلی معمولی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386
گاهواره یا گور؟ کدامین راه اغاز است.

شاید درگیری های فلسفی٬ ت خ م ی ترین توجیه برای ناکامی های نسل من باشه! اما هست و کاریش هم نمی شه کرد. (شاید هم بشه!).وقتی این روح سرگردان سوال ها و ابهام ها ٬معجونی می شه با غصه ها و رنج ها و عقده های فرویدی چاره ای نمی مونه به جز کارهای عجیب و غریب که از هر کسی یه جوری سر می زنه. یا دعوا کنی(مثل ...) یا سیگار پشت سیگار بکشی (مثل دوست من) یا مثل مرده به خواب های ۲۴ ساعتی بری(شاید مثل من) .

به درد که می افته این رخم چرکی روحی ادم ٬ مثل مار می پیچونتد به هم  و ساکت نمی شه. میاد و میاد و میاد. خاطرات زشت و کریه گذشته می شینه روی تن ادم! هی می رم حمام اما پاک نمی شه. پاک نمی شه این گذشته ی لعنتی... حالا تو هی بگو رهاش کن .

چشمم که به صفحه ی کتاب می افته ٬ می ریزه محتویات مغزم روی میز و خالی می شه دوتا چشمام از نگاه و دریافت کلمات روی کتاب ٬ چه برسه به این که به مغز انتقالش بده!

دست یه سازم که می زنم نفسم خالی می شه از هر حسی و استاد می گه مثل اماتورها می زنی!

پای کامپیوتر که می شینم دلم می خواد فرار کنم و یه دنیا کارهایی که باید تحویل بدم نیمه کاره محو می شه روی صفحه ی مانیتور !

خدایا ، این رخوت لعنتی از کجا می ریزه توی تنم؟!!!

پی نوشت۱:غلط املایی بگیرید ، جایزه ببرید!

پی نوشت۲: کی می تونه به من فیلم هایی با مفاهیم روان شناختی معرفی کنه؟؟؟


 
شنبه 8 دی ماه سال 1386
شرح  و بدون شرح

چطور می شود درست ان طور که می خواهی باشی ٬ باشی. بدون تحریک احساساتت با هر حرف یا هر کسی! درست ان طور که قبلآ ٬یعنی قبل از به دنیا امدن٫ انتخاب کرده ای!

نه ان طوری که بهتر است و یا می شود باشی ٫ نه٫ منظورم ان طوری ست که می خواهی. لازم نیست تمام استعدادهایت را خرج کنی و یا برای همه یا عده ی کثیری قابل تحسین باشی ٬ فقط به گونه ای که همیشه لذت در ان بودنت را داشته باشی.

ان گونه یاغی و رها . ان گونه که نفرت و عشق ٬ سیاه و سفید ٬باران و افتاب٬ اشک و لبخند و... را با هم داشته باشی. انگونه که در وجه کاملش ٬ بتوانی بگویی : من هستم در عین حال که نیستم. یک بود در عین نبود . حضورت هست اما وجودت رفته تا حضور دیگری را رغم بزند. باشی تا لحظه هایت را از دست ندهی!

پی نوشت:پایم را می بندم تا لذت ازادی را دریابم!


 
چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
خزان نوشت

نمی دونم با این زبان لعنتی چیکار کنم! دوباره شروع کردنش برام تقریبآ غیر ممکن شده .

کاش ولش نکرده بودم!

پی نوشت: کاشکی را کاشتند ٬ سبز نشد!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 48180


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چینی پوستینشان
مردمی که رنگ روی استینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
شناسنامه کامل من...