X
تبلیغات
رایتل

می شه بگی تا کی؟

روزی چادر از سر زن ها می کشیدند و امروز اونا را به خاطر مانتوی کوتاه می کشن تو ماشین پلیس و ....

کاری به امنیت شخصی و الگوی شهروندی و  دموکراسی و بقیه ی چیزا ندارم یه سوال اساسی دارم

: دختر ها و خانم های محترم تا کی این اجازه را می دین؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 10:52 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (24)

طبیعت بازم صدا می کنه!

همیشه بعد از یه دوره رکود ذهنی و جسمی ادم می تونه خودشو جمع و جور کنه. یه داروهایی هستند که اسمشون را می ذاریم تقویتی که جسمت را جمع و جور می کنند و یه کتابهایی هستند که مثل همون قرص های ویتامینی اثر می کنند و ذهنت را شفا می دن !!! اما از تاثیر طبیعت هم نمی شه گذشت!

همون طور که اویزون تخت خوابی یه موجود میاد و یه سی دی محشر می ذاره کف دستت و ذهن و روانت را پاک می کنه. بعد که داری از خونه بیرون می ری موبایلت زنگ می زنه و کسی پشت خطه که همسر یه بیمار سرطانیه ٬ از جبر زمانه یک فامیله عزیزه تو هم هست! وقتی گوشی را قطع می کنی به این فکر می کنی که اگه بمیره؟؟؟ بعد به خواب ها و معجزه ها فکر می کنی. بعد یادت میاد که صدای اون اهنگ ها زیادی بلند اند و ممکنه کار دستت بده! بد می ری و بالاخره پولی را که از اموزشگاه طلب داشتی می گیری. بعد یادت می افته که بعد از یکسال  از کتابخونه مرکزی بهت تلفن زدنند که کیفتون پیدا شده و بیاین کارتهاتون را بگیرین!! و تو می ری و یادت میاد یکسالی می شه این طرفها پیدات نشده و نمایشگاه عکس و نقاشی و ... را نیومدی!بعد که داری بر می گردی خونه بنزین تموم می کنی و مجبوری راهتو به طرف پمپ بنزین عوض کنی بعد که می خوای دور بزنی یه ماشین موی دماغت بشه و مجبور ومی شی بری جلوتر دور بزنی و بعد که دور می زنی می بینی که نزدیک کیوسک روزنامه فروشی هستی و بهتره بری و روزنامه بخری و بعد که بر می گردی سوار ماشین بشی باورت نمی شه که یه استاد نه چندان قدیمی را می بینی !!!! و بد از اون چیزی را میشنوی که هرگز نگه بوده و ازت تعریف می کنه!

.....هاااااا ه ه ه ه ه

و تو حداقل یه نفس شبیه زنده ها می کشی که روزگار تو هم از شوک و کرخی در اومد!!

پی نوشت بی ربط به متن:روزی که اسمشو نبر مصاحبه ی تبلیغاتی داشت همه ی مواضع اش را روشن کرد مخصوصآ در مورد میراث فرهنگی(ماجرای یه ساختمان تو شهر من که اسمشو نبر از اون یه بازی سیاسی نام برد و شخصیت خودشو که به خاطر تو دهنی زدن حاظره خیلی چیزا را فدا کنه نشون داد ) حالا چرا از ابگیری سد سیوند و وقاحت این یارو همه تعجب کردن؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 11:40 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (16)

بدون عنوان مگه نمی شه؟!!

من پنج نفر را می دیدم که دارن منو نگاه می کنند. پنج جفت چشم که به سمت من بود... اما یک لحظه با خودم گفتم اونا چی می بینند؟ اونا یک نفر را می دیدنند که نگاهشون می کنه! یک جفت چشم فقط ...

چه معجزه های که به پا نمی شه اگه چشمامونو جای هم بذاریم!!

کاملآ بی ربطه:عزیزم ٬ یه ادم عاشق فقط طرفشو می بینه نه اینکه مدام تو اینه نگاه کنه که طرف اونو چطوری می بینه!

پی نوشت: دست سینما چهار درد نکنه. این هفته عالی بود . عالی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 10:50 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (25)

حساسیت بهاره و کورن فکس!

      از روزی که شیر فروش با تو فرار کرده

      دارم کورن فلکس و شکر با چند قطره اشک می خورم .

       شیر فروش تمام رویاهای مرا دزدیده

      و حتی فراموش کرده برام یه خورده خامه باقی بگذاره.

                                                                                 شل سیلور استاین

با بدنی بی حس از اثر قرص های انتی هیستامین ٬ با ذهنی نیمه تهی و کرخ ٬ تو یه روز سرد و ابریه بهاری ٬خوردن یه لیوان اب انار بزرگ و غلیظ ....

طوری که وقتی داری به خونه می رسی کم کم احساس کنی ترمز و گاز را زیر پاهات احساس نمی کنی!!! D:

پی نوشت : دارم یه تصمیمی می گیرم که اگه قطعی هم بشه بهتون نمی گم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 09:42 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (31)

یه پست طولانی و اشغال که هرکی حالشو نداره نخونه!

بعد از پنج شش روز که از برگشتنم می گذره انگار تازه امروز بیدار شدم. مغزم خواب خواب بود و کرخ و امروز تازه بیدار شد و تازه حالش بدتر شد!

نمی دونم چطور جواب ادم ها را بدم . همه ی اونایی که فکر می کنند من خوب یاد گرفتم تو موقعیت های سخت هم خوش باشم. می پرسند : خوش گذشت؟ و من نمی دونم چی باید بگم که حق مطلب ادا بشه. اگه بگم نه که کافی نیست اگه بگم بد بود کافی نیست اگه بگم... چی بگم که به مغز هیچ کدومشون هم نمی رسه!

امروز تازه از شوک در اومدم . تازه دردم اومد که چقدر می تونست به من خوش نگذره اما این طوری هم نشه. و چه و چه و چه... می شد من اونجا می رفتم و ارزوم برگشتن یا مردن نمی شد!

داشتم فکر می کردم به دختر های کنار خیابون . به روسپی هایی که جامعه اونا را انگل حساب می کنه. اما کیه که حتی نگاهی به اون راننده های پشت فرمون ماشین های مدل بالا بندازه که چقدر رذلند. به مردای بد چی می گن؟ خیابونی ؟ روسپی؟ اشغال؟ الاف؟ به اونایی که هر گه ای که می خوان می خورن و اما.... سگ اون دخترای تن فروش می ارزه به تار موی اون اشغالایی که ریشه دارن تو خاک و مثل دیو ادم ها را می بلعند! به اون هایی که فقط خودشون تعیین می کنند تا کجا می خوان به کسی کمک کنند و هر وقت نخواستن می تونن راحت بذارن و برن!

همیشه از خودم می پرسیدم چرا بین دوتا کشور پیمان ؛خواهری ؛ می بندند؟ و حالا نه تنها جوابی ندارم بلکه دیگه سوالم را هم نمی پرسم. خدایا ممنون که تو ماجرای ننگین هابیل و قابیل رده پایی از یک گیس و گیس کشی زنانه نیست که بعضی هامون یادمون باشه انگیزه و توجیه ما هرچی باشه نمی تونه خون برادر کشی را پاک کنه! چی می شه گفت به مردهای تشنه ی پول و مال و جاه طلبی؟ چی می گن به اونهایی که کور می شن و کر وقتی اسم پول و زن و زمین وسط میاد؟ به اون هایی که رگ گردنشون بالا می یاد و می گن: خون جلوی چشمام را گرفته! و بعدش بالای سر جنازه ی طرف گریه می کنند و می گن: من مقصر نبودم ٬ گفتم که منو نباید عصبانی کرد!!! درست مثل گرگ گرسنه ای که یک ادم را تیکه پاره می کنه. و چه فرقی داره جسم اون ادم را یا روحشو  بدره؟!!

دیگه مطمئن شدم حرفهای قلمبه سلمبه و روشنفکری و فهمیدگی فقط و فقط پرده هایی ان که ما ادم های مریض عقده ها و کمبودهامون را پشتش قایم می کنیم! تنها ابزاری ان برای انتقام از نفهم هایی که ما را ازار دادن. وچی بهتر از این ژست که بتونیم کثافت کاری هامون را پشتش قائم کنیم. چیزی که اکثر نویسنده ها را در یکی یا چندتا از دسته های بیماران روانی قرار می ده. (اینو من نمی گم!)

همیشه فکر می کردم اون مجسمه ی تپل و خندان ؛بودا؛ را چقدر دوست دارم. اما حالا از هرچی بودا ست حالم به هم می خوره. چه طوری مردم دنیا با این همه بدبختی و رنج عاشق مرد خوبی ان که سالهاست مرده؟؟؟ بودا فکر کنم تو این بلا را به سر ما اووردی . اره تو هنوز انرژی هات تو این دنیا هست اما تو خدا نبودی که مثبت و منفی بودن انرژی ات کنترل شده باشه.

هنوز هم می توانم نکته ای مثبت توی این ماجراها پیدا کنم . اینکه چطور مطمئن شدم روی تو هیچ حسابی نیست. اینکه باید از نو خانه ی اعتماد به نفس ویران شده ام را اجر اجر دوباره از نو بنا کنم. سخت است اما من می توانم!

پی نوشت۱: ترا به خدا حدس نزنید. گاهی حدسها باعث توهین و تهمت می شن. اصلآ فکر کنید من شلوغش کردم! اوکی؟

پی نوشت۲: من خسته تر از اونی هستم که برام از بدی های زن ها و یا خوبی های مردها بگویید! باشد شما خدا . اون دنیا میز گرد می گذاریم مثل همین جا همه اش شما حرف بزنید.

پی نوشت۳: من گفتم بعضی ها. می فهمی. بعضی هاااااااا

پی نوشت۴: من بالاخره یکی از بهترین هاش را پیدا می کنم!

پی نوشت۵: اره. من یه جورایی مرفه بی دردم. حالا چی می گی؟!!!

پی نوشت۶: اقا جان ٬ عشق کجا بود این وسط. حوصله دارید ها؟

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 11:46 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (34)

حالا تشریف داشته باشین!

ـ چی خیال کردی ؟ فکر کردی می تونی تو ذهن من هر غلطی که می خوای بکنی؟

فکر کردی من گدای محبتم بچه پرو؟

ـ مگه نیستی؟

ـ خوب چرا!

ـ....

پی نوشت۱:دارد ٫ ندارد ٫ دارا انار دارد ٬ سارا بادام دارد ! اما من بادام دوست ندارم!

پی نوشت۲: از وقتی برگشتم روزی ۱۲ ساعتشو خواب بودم. به قول مهتاب: به حق کارای نکرده! عجب رکوردی شکستما!

پی نوشت ۳: وقتی از تخیل میای بیرون ٬ تازه اول بدبختی شروع می شه! وقتی از خواب بیدار می شی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 12:29 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (16)

حالت تهوع

من دارم از جهنم دره برمی گردم!!!!!! می دونی کجاست؟

موسیقی متن:

خون

اشک

ذجه

استفراغ

ایشاا.. اگه خدا بخواد    مرگ!

پی نوشت۱:بدتر از اونی که حتی فکرشو بکنی، عشق من!!!

پی نوشت۲:تو عمرم تا این حد .....

پی نوشت۳:نفرت می دونی چیه؟از همون هایی که دلت می خواد به خاطرش ادم بکشی؟

پی نوشت ۴:اینقدر فکرم خسته است که بدنم هم درد می کنه!

پی نوشت۵:انگار خوابم!!!

(شاید حذف شد!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1386ساعت 12:04 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (24)