X
تبلیغات
رایتل

خاطرات زنگار گرفته

جلوی چشمم٬ یه استخره با لایه ای از زنگ فلز که روی ابش نشسته !

من دو راه بیشتر ندارم٬ یا باید دوباره بپرم توی اب٬ یا همین جا بشینم و سوز سرما را بعد این شنای احمقانه تحمل کنم!

...اخه دیگه جون ندارم این استخر از نو٬ ابش کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1385ساعت 12:08 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (20)

پاییز برگ ریز

لذتی از کتاب خوندن بالاتر نیست. می تونی به جای همه ی ادما زندگی کنی. می تونی همه جا بری . می تونی زندگی را در همه جا تجربه کنی. می تونی خوشبخت باشی. می تونی اندوه گین باشی. می تونی توانمند باشی. می تونی دردمند و رنجور باشی.

چه حس خوبی داره تو کتاب فروشی ها پرسه بزنی . چه حس خوبی داره کتاب های جور واجور را بخری و ندونی کی می تونی تمومشون کنی. چه حالی داره به شوق کتاب های چاپ جدید زود به زود کتاب ها را تموم کنی و دوباره خودت را به کتابفروشی برسونی. هیچ وقت از اینکه کیف پولم خالی بشه خوشحال نمی شم به جز وقتی که تمام اسکناس های سبز را بابت پول کتاب می دم.

حتی گاهی این اعتیاد به کتاب و کاغذ ها تا جایی پیش می ره که فکر می کنی اگه کتاب ها یی را که این هفته خریدی را تموم نکنی ، انتشاراتی ها دیگه هیچ کتابی را چاپ نمی کنند!  فکر می کنی همیشه می تونی به اخرین چاپ ها برسی . با خودت مسابقه می ذاری و نمی دونی این همه کتاب را توی گوشت فرو کنی یا چشمت!

تابستون تموم شده و همه ی اون ساعت های خواب الودش را با خودش برده. تموم شد زیر باد کولر لم دادن و کتاب خوندن. حالا پاییزه. کتاب خوندن هم فرق می کنه. دیگه کتابو باید فقط دید. کتاب طبیعت را باید خوند! حیف نیست تو خونه بشینیم و لحظه به لحظه ی این برگ ریزان را از دست بدیم!

امروز یه هوایی بود که نگو. سپیدارها دارن نارنجی و چنار ها زرد می شن!

پاییز ٬ من امدم به تماشات!

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر‌ماه سال 1385ساعت 10:37 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (6)

بخار غلیط و زرد نفرت

                       

 

نمی دونم کی می تونم زهر این نفرت را از تنم دور کنم. بخار غلیظ و زردشو می بینم که چطور از تن بعضی ها بلند می شه! اون قدر فضا را اشغال می کنه که نفسم سخت بالا و پایین می ره. مغزم هم خسته از تلاش بیهوده  درست مثل ساعتی قدیمی و زنگ زده ، چرخ دنده هاش سخت و پر درد در هم می تابه و نمی تونه از این ذهنیت نکبت خلاصم کنه!

اهای باران مرا خلاص کن!‌مرا خلاص کن.......

 

پی نشت: دارم ثا نیه های نفرت ا نگیزمو روی ا ین صفحه ی ا بی باز یافت می کنم

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1385ساعت 06:38 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (18)

امشب می خوام دعا کنم!

دعا کنم برای این همه پلیدی که در شما هست....برای این همه حسادت که شما را تا اینجا کشونده! امشب فقط دعا می کنم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1385ساعت 04:48 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

بازم شب قدر و من....

وقتی که بلند می شم مجبورم چشمامو برای چند ثانیه ببندم تا این درد لعنتی که می پیچه توی شقیقه هام کمی بهتر بشه. چیزی که هست یه سوزش لعنتیه توی چشمام و دردی که با راه رفتن مثل ضربه روی پیشونیم محو می شه! بازم امشب من خونه ام. فقط تفاوتش اینه که می خواستم برم اما مجبور شدم تو خونه بمونم.

شب که بر می گشتم خونه یه بادی گرفت که نگو. چه لذتی داره توی خیابونای خلوت با سرعت بری و پنجره هات را بکشی پایین و از سرما یخ کنی. چه حالی می ده چرخ های ماشینت برگهای کف خیابون را قل بدن تو هوا!

چیزی که امشب از همش بهتر بود ٬ بوی درخت گردوی خونه ی مادربزگ بود که توی رطوبت سرد هوا حل شده بود.

پی نوشت: بازم پاییز شد ومن زد به سرم!

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر‌ماه سال 1385ساعت 11:21 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (19)

باد ملایمی که بیرون از پنجره می وزه.

                                 

باد ملایمی که بیرون از پنجره می وزه٬ هرسال موقع شروع شدن پاییز باعث می شه من بنویسم : باد ملایمی که بیرون از پنجره می وزه.....

صدای برگهایی که دیگه رمقی ندارند و از این سوز نسبتآ سرد بهم می خورند و صدا می دن و اسمونی که زود ابی کمرنگ می شه و ناگهان جای خودشو به صورمه ای شب می ده.

و من فکر می کنم به این همه سال که ابتدای پاییز هر سال ٬ انگار بار اول بوده که صداشو می شنیدم ٬ برگهای زرد و نارنجیشو می دیدم و پاهام صدای خش خش مرگ برگاشو را در می اووردنند!

باران٬ حالا نوبت توئه که بباری و این پاییز تکراری را تکمیل کنی ٬ انگار امسال کمی دیر کردی!

پی نوشت: صدای بارون از نور گیر های اتاقم شنیدم٬ خودمو که به حیاط رسوندم دیدم داراره نم نم بارون می اد ! بارون هم خودش فهمید دلم برای بوی که از خاک بلند می کنه تنگ شده! چه تصادف جالبی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر‌ماه سال 1385ساعت 06:21 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

فکر کنم که دیگه ادم خوبی نیستم. فکر کنم قبلآ فقط فکر می کردم که ادم خوبی ام. فکر کنم تمام این شب های قدر را مثل سال گذشته تو خونه بمونم و هیچ جا نرم  و دعایی نکنم! چند ساله که دیگه دعا نمی کنم؟ هر روز به ادم جدیدی بر می خوریم و یه اتفاق جدید می افته که تمام ذهنیت ادم به هم می ریزه! کاش اخرین اتفاق و اخرین ادمی که قبل از مرگم می بینم منو به بهشت برسونه!!!!!

پی نوشت ۱: حوصله نوشتن هم ندارم

پی نوشت۲:اگه بخوام بگم باید ده تا پی نوشت بنویسم٬ پس بی خیال.....

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1385ساعت 11:33 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (8)

کاغذ شکلات

خیلی جاها هست که پناهگاه ادم اند. مثل همین صفحه ی ابی با اشعه های سرطان زاش. مثل یه تریا با نور کمرنگش. مثل گوشه ی یه پارک با یه درخت سپیدار که کنار صندلی چوبی پارک پذیرای همیشگی تو بوده و هست. یا خیابونی که هر دو طرفش درخت کاج کاشته اند و موقع تنهایی بی دلیل همیشه از اون جا می گذری! یه کارایی اون قدر غیر ارادی انجام می شه که وقتی حالت اومد سرجاش خودت تعجب می کنی. مثل همین الان که من بدون اینکه بفهمم دکمه کامپیوترم را فشار دادم و وقتی صفحه ی پاییزیم جلوم باز شد فهمیدم چقدر این کارم غیر ارادی بوده. اینجا پناهگاه منه. جایی که به قول مهرداد زباله دانی افکار روزانمون می شه . یا وقتی که یه شکلات بزرگ می خورم و وقتی تمام می شه می فهمم کاغذ شکلات تو دستمه! یا تا وقتی که یه عابر مزاحم خلوتم نشه از بودن خودم کنار درختای سپیدار بی اطلاع ام. باید گاهی تمام مسیر را برگردم چون راه امروزم اون خیابون با کاج های کوتاهش نبودنده! تمام این پناهگاه ها هستن تا وقتی که ذهنهای اشفته هستن. تا وقتی منه مثلآ ادمیزاد نمی تونم تصمیم بگیرم و یا خودمو راحت از غم ازاد کنم. چی دارم می گم!! اصلآ مگه می شه از یه ذهن اشفته انتظار داشت که اشفته ننویسه؟!! مگه می شه ازش انتظاری بیشتر از این داشت؟!!!  دکمه ی کامپیوتر را که زدم ٬ بعدش فقط ایستادم و به خودم خندیدم. یاد شکلاتی افتادم که دیشب خوردم!

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1385ساعت 04:29 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (13)

حس خوبی از نبودن تو!

خبرت را از عزیزی گرفتم. همیشه همین طور بوده. فرقی هم نمی کند که خوابت باشد یا حضورت و یا خبری از گوشه ای بی دلیل٬ در هر صورت اشفته ام می کند. به حسی می رسم که قابل توصیف نیست. چیزی شبیه سرما. مثل وقتی توی اب سرد خیس خورده باشم ٬ بعد کنار اب فقط با پارچه ای ظریف بی پناه باشم و مدام باد سرد بوزد روی تنم. شاید کمی اغراق باشد اما این خبر درست مثل همان باد های سرد پاییزی است و من پوستم انقدر نازک شده که انگار پوستی نمانده و سرمایت روی گوشت قرمز تنم می نشیند. همان رودربایسی همیشگی باعث می شود این هفته را کلنجار بروم با خودم که ببینمت. اما گویا گریزی نیست از تو. از همان روزی که امدی گریزی نبود. رنج بودنت عذابم می دهد وگرنه وقتی نیستی و با مرده تفاوتی ندرام برایت که اسوده ام! موفقیتت از مایوس کردن من بود! چه گستاخ شدی که سراغم را نگرفتی. روزی اگر هم حس ترحم بود برای دوری ات٬ امروز حتی آن هم نیست. فقط حس خوبی ست از نبودن تو!

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر‌ماه سال 1385ساعت 12:35 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (22)

یکی به من بگه چرا یه نویسنده ی خوب ٬ یه انسان تنها و ناراحته؟ یکی به من بگه چرا ادم وقتی خیلی خوش به حالشه ٬‌یه ادم معمولی و بی هنره! چرا قلم فقط دل ازرده را می طلبه؟

پی نوشت ۱: شب خیلی خوبی بود . من ٬ سمی و شیوا. قهوه تر ک و فال و کیک شکلاتی!‌

پی نوشت ۲: من بالا خره ترا می کشم که امشب کلی به من استرس وارد کردی. اقا جون٬ خدا ییش فقط زبونش سر من درازه !‌  منم حساس!!!!!!!!

پی نوشت ۳:ا یا نمی دا نید که روزی از قبرها برا نگیخته خواهید شد؟!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر‌ماه سال 1385ساعت 12:26 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (4)

   1      2   >>