| |
| پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 |
| روزی که متولد شده ام! |
تولدم را توی کوه گرفتم وشمع ۲۴ سالگی ام را انجا فوت کردم! خیلی خلوت و ساده....
پی نوشت۱: نشد عکسشو بذارم ):
پی نوشت۲: چقدر کادو گرفتن کیف داره! |
|
| |
| دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387 |
| بازگشت |
ما برگشتیم!
پی نوشت: به سلامتی!!! |
|
| |
| شنبه 22 تیر ماه سال 1387 |
| تابستانه! |
ما رفتیم مشهد!!!
پی نوشت۱: بالاخره!
پی نوشت۲: یهویی!!! |
|
| |
| یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 |
| پایان ۲۴ سالگی! |
برای تولدم چی می تونم به خودم هدیه بدم؟ خیلی وقت ندارم اما یه حدس ها یی می زنم . و از اون مهمتر یه تلاش هایی می کنم! هدیه ام شاید امسال بدست اووردنی نباشه! بلکه از دست دادنیه....
پی نوشت۱:ضربه ای که به پس کله ات می خوره ترا به جلو هدایت می کنه !
پی نوشت۲: ضربه ای که تو سرت می خوره ترا سر جات برا مدتی میخ کوب می کنه!
پی نوشت۳: ضربه ای که به پات می خوره برای مدتی به تو فرصت نشستن و فکر کردن می ده!
پی نوشت۳: وقتی هیچ ضربه ای نمی خوری ٬ تا ابد سرگردانی!
ته نوشت: خدایا از ضربه های مختلف و متوالی در زندگیم ازت متشکرم!
بعد نوشت: هنوز ۱۰ روز دیگه مونده! گفتم فقط دارم برای هدیه ام فکر می کنم!!! |
|
| |
| جمعه 7 تیر ماه سال 1387 |
| چقدر کار دارم! |
چقدر نیاز به مرخصی دارم. چقدر نیاز دارم که سفری برم و اب و هوایی عوض کنم. چقدر نیاز دارم بخوابم. چقدر نیاز دارم ارام بنشینم جایی و ته نشین بشم. چقدر نیاز دارم خلوت کنم و کتابی بخوانم ...
چقدر کار دارم........
پی نوشت: برم جایی که همش بارون بیاد و بیاد و بیاد و سنگفرش هاش همیشه خیس باشه! |
|
| |
| شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 |
| تنهایی پر هیاهو |
گاهی چه امیدوار کننده کتابهای فوق العاده ای پیدا می کنی که بعد از خوندنش تا مدتها باهاش زندگی کنی

پی نوشت:گاهی ادم ها همیشه با تو هستند ٬ هر چند که نباشند! |
|
| |
| شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 |
| نوشته ای برا خذف شدن! |
دیگر به دنبال مقصر نیستم. به دنبال سرزنش کردن دیگران هم نیستم. دیگر به دنبال روز های از دست رفته نیستم. دیگر به دنبال راههای نرفته نیستم. دیگر به دنبال هیچ کس جدیدی نیستم. به دنبال راهی که باید برم نیستم. دیگر به دنبال سر و سامان دادن زندگیم نیستم. دیگر به دنبال معرفی خودم به خودم نیستم ......... دیگر به دنبال هیچ چیز نیستم .
این درست همان چیزی ست که برای رسیدنش دو سال زمان برد. زمان برد تا فهمیدم در همه ی داشته ها و نداشته هایم حکمتیست که هر چه بیشتر دست و پا بزنم ٬ بیشتر پاپیچم می شود.
دو سال زمان برد تا فهمیدم بارکش ادم هایی شدم که فکر می کردم اگر دور و برم باشند دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد. دوسال زمان برد تا به حداقل برسانم تحریک شدنم را در برابر حرف دیگران که مدام سرزنشم می کردنند که چرا از این همه استعداد های خدادادی استفاده نمی کنم. چرا اتم نمی شکافم!!! وووو و هر کدام به سطح سلیقه ی خودشان در راهی تحریکم می کردنند و از همه بدتر٬ من توان انجام همه ی ان ها را داشتم ٬ به بهترین شکل!!! این تمام مایه ی بدبختی ام بوده و هست! و در مانده و خسته فقط می توانستم برای بهترینشان خاطراتی را بگویم که سد راهم بود و نوجوانی و بخشی از کودکی ام را دزدید.
چاره ای ندارم جز این که تمام فایل های گذشته را رها کنم . ادم ها را هم ... من دوسال هزینه ی قوی شدن داده ام. دوسال زمان برد تا دردهایم التیام یافت. صفر برایم از هزار هم با ارزشتر است. من هر چند یک ادم معمولیی و ازاد بودم امروز دیگر فقط خودم هستم. خود خودم . این قدر واقعیست که خودم هم باورم نمی شود.
پی نوشت:فردا را رها کن. من همین یک روز وقت دارم! |
|
| |
| شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 |
| دوسال زمان زیادیه؟ |
فقط نوشتم تا از نظر کسی که نمی شناسمش تشکر کنم.
پی نوشت۱:ادامه اش حذف شد!
پی نوشت۲:دو سال زمان زیادی بود! |
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
| وقت کشی |
وقت کشی ٬ خیلی واژه ی نزدیکه. همیشه کنار من و هم نسل های من ایستاده. چیزی که شاید برای نسل های قبل بی معنی و شرم اور بود.
اما نسل من٬وقتش را می کشه و اسوده خاطره. و همیشه می تونه بگه:بالاخره یه اتفاقی می افته دیگه!
وقتی وقت کشی احساس سرزنش اش را بیدار کرد میتونه به گزینه های زیادی فکر کنه. می تونه بگه: ارشد دارم شرکت می کنم. می رم علمی کاربردی می خونم. دفترچه فراگیر می گیرم و بعدش میرم پیام نور ! می رم مالزی! می گن انگلیس دانشجو می گیره . می رم پیش بابام کار می کنم . عموم اتریشه می گم برام پذیرش بفرسته و.....
هزار تخیل دیگه و سرگرم می شه با کارهای رنگارنگ که احساس بیهودگی نکنه .توی اینترنت که می تابه ٬ می بینه همه مثل خودشن و احساس ارامش می کنه!
اما توی این همه هیاهو و شلوغی هیچ کار دیگه نمی شه کرد جز وقت کشی!
پی نوشت: من این میون بیشتر از همه از خودم خجالت می کشم! |
|
| |
| دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 |
| وقتی تصمیم می گیری... |
وقتی تصمیم می گیری کار کنی.... بهتره واقعآ کار کنی
وقتی تصمیم بگیری درس بخونی ....... بهتره واقعآ درس بخونی
وقتی تصمیم می گیری تفریح کنی...... بهتره واقعآ تفریح کنی
وقتی تصمیم می گیری استراحت کنی...... بهتره واقعآ استراحت کنی
......................
وقتی تصمیم می گیری .... بهتره فورآ تصمیمت را عملی کنی!!!!!!
پی نوشت: کتاب کافکا در کرانه نمی دونم چرا با تمام جذابیتش تموم نمی شه!!!
|
|